نرگس برهمند
شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده
این پست تقدیم می شود به : عروس همایون
همایون، مادر جواد است. با چشم های روشن و پوست سفید که هنوز هم در مواجهه با مردان به سرخی بدل می شود. همایون، به عروس هایش برّه هدیه می دهد و درختان گردو را می شمارد که به همه ی پسرانش یکسان برسد. دخترها را سفارش می کند که مراقب احوال مردانشان باشند و هوای آن ها را داشته باشند. حرف که می زند خاطره های تلخ وشیرین را می توانی از صدایش برداری و بچینی روی رف و اصلا دلت نمی آید که آن ها را توی شعر و داستانت به عاریت بگیری و هی پُز بدهی که داستان بومی نوشته ام. این ها مال خود عروس همایون است. این طور صدایش می زنند از همان نوجوانی که عروس خانه ی محمد اسماعیل شد.
آدم حیفش می آید که به او بگوید دیگر خمیر نکن و نان نَپَز. کنار تنور که می نشیند اسطوره ای است لابلای آن همه بوی داغِ اجاق. آدم حیفش می آید که به او بگوید گردو نخور چربی ات بالا میرود. او بهتر از همه می داند که مزه ی گردوهای چرب را به کدام طرف قلبش هدایت کند. آدم حیفش می آید که به او بگوید راه نرو پادردت بیش تر می شود، او مسیر زمین ها و کوچه باغ ها را از همه بهتر می داند. باید دستش را بگیری و با او بروی سر کوه، پیِ زرک و لب جو پیِ پونه.
همیشه زن بوده و مادر. در تمام روزها و شب هایی که تنها بوده و منتظر زایمان یک میش یا برگشتن گله از کوه وقتی زیر آفتاب کمرنگ پاییز نشسته دم در و به آن دورها خیره شده است. همیشه می داند که برای دلتنگی هایش سنگ قبر شوهرش را باید با اشک هایش بشوید و آرام که شد به خانه برگردد و مادر باشد برای برّه ها، برای نان های داغ و تازه، برای جوجه ها، برای زردالوها و سیب ها، برای گردوها و برای ما.
همایون، مادر جواد است. با چشم های روشن و پوست سفید که هنوز هم در مواجهه با مردان به سرخی بدل می شود.
یک شعر تقدیم به اندوه نازنینم!
مگر اندوه تمام می شود
برای دلخوشی تو رفته پشت درختان
یا روی مجسمه ی میدان شهر نشسته
یا از لوسترهای آویزان
نگاهت می کند
و انرژی های منفی یعنی همین.
گاهی انسان تنهاست
ناگهان قانونی را می فهمد
که سخت بود پیش از این
آه اندوه!
آه اندوه!
فکر می کنم که مدیونم به تو!
دلم
گرفته است
دلم
گرفته است
به
ايوان مي روم و انگشتانم را
بر
پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ
هاي رابطه تاريكند
چراغ
هاي رابطه تاريكند
كسي
مرا به آفتاب
معرفي
نخواهد كرد
كسي
مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز
را به خاطر بسپار
پرنده
مردني ست.
" فروغ فرخزاد "
سلام دوست بزرگوارم!
الهام نه در شهر ما و نه در قلب من و ما غریب نبوده و نیست.
شاعرانگی ها و استعدادهای الهام اسلامی بر کسی پوشیده نیست.
زنان این شهر که او را می شناختند هنوز انگشترهایشان را به یاد الهام
می چرخانند.
برای رضا و الهام دل های زیادی بیقرار است و همه ی تلاش من و جواد عزیز،
آرامش روح دوستانمان است.
من و خاطراتی که با الهام دارم، آرام نخواهیم نشست.
فکرهای زیادی در سر دارم که بعد از خواندن و تنظیم آثار چاپ نشده اش با همه ی
دوستدارانش در میان خواهم گذاشت.
الهام را دوست دارم با آن همه شعری که در گوشم خوانده است.....
نگران نباش دوست بزرگوارم!
در من طوفانی است که می خواهد از ریشه بیرونم آورد..
"الهام اسلامی"
چهل روز از رفتن رضا و الهام و لیلا می گذرد
و "گریه بیش تر اتفاق می افتد".
سلام الهام جان!
همه ی شعرهایت
همه ی دفترهایت
به خانه ام آمده اند
جای تو خالی!
مارکز میگه:
دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را
لمس کند.
در روزهایی که اندوه تنها کلمه ای بود که بیشتر از شعر دورو برم
راه می رفت
مریم حسینیان و عاطفه رنگ آمیز
دستانم را گرفتند و قلبم را لمس کردند.
مریم جان!
از همه ی لباس های گرمی که برای گنجشک هایم بافتی ممنونم.
رمان دوست داشتنی "بهار برایم کاموا بیاور" را که نامزد جایزه ی
هوشنگ گلشیری شده است به دست های مهربان خدا می سپارم.
(مبارک باشد این مستی (
عاطفه جان!
از همه ی آرامشی که در کلمه هایت برایم کنار گذاشتی ممنونم!
درهمه ی روزهای باران، کنارم هستی.
- نرگس -

۱
روبهروی اول ماه ایستادهام
با همان نازکایی که از او سراغ داری
حرف و حدیث زیاد است
در این میانه از مرگ.
مرگ حسود است
ماه را نمیبیند
ابروهای تو را
و زیبایی زمین را
از رودخانهها که بگذرد
بوی ماهیان کباب شده بلند میشود
و از کوهها که بگذرد
ضجهی سنگها و آبشارها
حالا مرگ به تو رسیده است
از تو نمیگذرد
تو را میدُزدد
میبرد.
۲
در باد میرقصی
یا روی آبها؟
موهایت را به کدام طرف شانه بزنم؟
به من بگو
در بامداد کدام روز به خانهام میآیی
در هیات پرندهای خوشآواز
تا برایت دانه بریزم؟
به من بگو از کدام طرف میآیی؟
می خواهم برایت سپند دود کنم
دنیا از تو چشم برنمیدارد.
رضا جان!
لیلا جان!
این مجتباست که در بغل محمود دولت آبادی برای شما گریه می کند.......
شمع 38 سالگی رضا در عصری پاییزی، روشن شد.
"گزارش کامل در وبلاگ عصر روشنhttp://asrerowshan.blogfa.com/"

الهام جان!
از دو شب پیش عکس های مزارت را برایم بلوتوث و ایمیل کردند دوستان مشترکمان در شمال.
اما دلم نیامد که بگذارمشان توی این دنیای مجازی لعنتی. وقتی دیدم یکی از این خبرگزاری ها که هی زنگ می زند به من و جواد بالاخره عکس های آهی محله ی نازنینت را گذاشته گفتم هر چه باداباد! بگذار نشانی اش را بدهم تا ببینند آن ها که دوست دارند:
هرچند من عکسی دارم که به هیچ کس نشانی اش را نخواهم داد......
عزیزم!
به صدای مرغابی ها گوش بده و قدم های رضا که دارد آن جا راه می رود. لیلا بوی شالی را خوب می شناسد. آن ترانه ای را که همیشه برای لیلا و مارال به زبان شیرین مازندرانی می خواندی زمزمه کن تا آرام شود.
هنوز نتوانسته ام با معصوم حرف بزنم.....
آه که آهستان چه هوایی باید داشته باشد این روزها......
| Design By : Night Melody |
