![]() |
![]() |
|
| شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده |
|
سلام. همیشه با خودم فکر می کردم چرا در لحظاتی که خیلی غمگینم ویا خیلی شادم نمی توانم بنویسم؟ تا اینکه چند روز پیش در یک گفتگوی مطبوعاتی که در مجله سوره با اسماعیل کاداره انجام شده بود به پاسخ سوالم رسیدم: «کار نوشتن نه شادی آور است ونه ناراحت کننده چیزی است در میانه.کم وبیش یک جور زندگی دوم است. من آسان می نویسم ولی همیشه نگرانم که آنچه را که نوشته ام خوب نباشد.آدم به یک جور شوخ طبعی پایدار نیاز دارد.شادی وغم هر دو برای ادبیات بد است.وقتی آدم شاد باشد به سبکی وبی خیالی گرایش دارد و اگر غمگین باشد دیدش پریشان میشود.اول باید زندگی کرد، زندگی را تجربه کرد و بعدها درباره اش نوشت.» چقدر خوبه به جواب سوالت برسی. دوپيمانه شعر و .......... 1
بوی ماده های سفید کننده می دهند
زنان ساعت پنج عصر اتوبوس زنان کار زنان چادر کیفی که هیچ وقت کیفشان کوک نبوده است
نه آن شب که عروس شدند و نه امروز که سوار اتوبوس اند بوی سال های بر باد رفته را می دهند زنان ساعت پنج عصر اتوبوس سال هایی که نمی دانستند از شرکت های خصوصی سر در مي آورند
با سینی چای در دست همیشه باید بگویند : « بله» و هیچ کس نیست بگوید: عروس رفته است گل بچیند گلاب بیا ورد ***** شب ها ی جمعه دوست داشت برای مادرش حلوا خیرات کند. 2
گاهی دچار می کنی ام حس نا بلد! ناگاه هوش از سر این شعر می پرد - سر گیجه بیت دوم من را گرفته است این بیت، بیت خوب و قشنگی نمی شود - می گفت می رسد، چقدر زود دیر شد دل را عبور عقربه ها می کند لگد از لای درنگاه کنم؟ نه، فضولی است همسایه باز پشت سرم حرف می زند من پشت پنجره به خودش هی امید داد: ای دختر قشنگ! نزن تو نفوس بد ****** در می زنند، آینه خندید، پاشدم پروانه ای که روی سرم بود می پرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/01/18ساعت 4 بعد از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
بهار آمده با بوي شمعدانيها...
نوروز ۱۳۸۵ خجسته باد. 1 هندوانه های به شرط چاقو! دلم برایتان می سوزد . ای کاش رویتان سرخ بود.
2 حالا که بر قداست تو کرده ام یقین می خوانمت نگاه شرر ریز آتشین! منظومه های چشم تو را خوب از برم کی بوده در کلاس تو شاگرد اینچنین؟ «تاتار لحظه های نشابوری منی» هر لحظه پشت ثانیه ها کرده ای کمین انگار حال تازه ی ما را ندیده ای این گونه مانده ای به تماشای آن واین! *** چیزی نمانده مشت غزل واشود ، بس است شایسته نیست گفتن هر چیز، نازنین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/02ساعت 3 بعد از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خدا كه انسان را مي آفريد در آينه نگاه کرد تا ببیند چه اندازه موهایش سفید شده است. |
|
RSS
|