![]() |
![]() |
|
| شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده |
|
با سلام به همه ي دوستاني كه اردي بهشت را به تماشا نشسته اند. با يك داستان كوتاه و شعري كوتاه تر دفترم را ورق مي زنم . راستي! توتها هم كم كم شيرين مي شوند..... هنوز صداي سوت قطار آزارش مي داد. پرده را كنار زد. بيرون، خبري از برف نبود. زن كه مي رفت، برف مي باريد. هوا سرد بود. از روي دستكشهاي سفيد زن هنوز لكه هاي قرمز پاك نشده بودند كه رفت. - چقدر چيدن تمشك را دوست داشت. مرد دوباره پشت ميز نشست. قوطي سفيد را از روي ميز برداشت. دستش نمي لرزيد. آب دهانش را قورت داد. عقربه ها ساعت ده را نشان مي دادند. ده قرص ديگر داشت. دستهايش را بالا برد. ليوان آب را سر كشيد. وززززززز . زنبوري دور سرش تاب مي خورد . سرش گيج رفت. چشمهايش به رديف كتابها خيره ماند. واگنهاي رنگ و رو رفته ي قطار را به ياد آورد. رنگ از صورت مرد پريده بود . انگار تازه مرده بود.
و يك شعر: بوي موهاي او را به ياد مي آورد صداي سوت قطار آن وقتها كه از پنجره دست تكان مي داد و سرم سوت مي كشيد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/16ساعت 0 قبل از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
سلام و سپاس از دوستانم كه تنهايم نمي گذارند. 1 شيشه ي عطرش را نمي خواهد ديگر زني كه صبحها باران به صورتش مي زند. 2 ای قهوه چشم من! به تو هستم علاقه مند فنجان بخت من شده ای بخت من بلند
انجیر های تازه به شاخه نشسته اند بی التفات دست تو شیرین نمی شوند این لحظه ها که بی تو پدر در می آورند این لحظه ها که کفر مرا در می آورند این لحظه های سرخ به خاکسترم نشاند من لحظه های سبز تو را می خرم به چند؟ انگورها رسیده و تو غرق مولوی ای شمس من! به حرمت می دفترت ببند تعبیر عاشقانه ای از نا سروده هاست هم باده با تو بودن و هر شب بگو بخند «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» چشم حسود کور! بریزید هی سپند * در کوچه باغهای خیالم قدم زدم این کوچه باغها به نشابور می رسند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/02ساعت 8 قبل از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خدا كه انسان را مي آفريد در آينه نگاه کرد تا ببیند چه اندازه موهایش سفید شده است. |
|
RSS
|