![]() |
![]() |
|
| شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده |
|
هوا كم كم دارد سرد مي شود. شبها بوي باد مي گيرند. خوش به حال لباسهاي روي بند! راستي! سلام .يك شعر كوتاه و يك چهار پاره، بي هيچ گفتگو. كلاغها در كافه ودكا مي نوشند وقارقارمي كنند مترسكها پشت در، نگهباني مي دهند كدخدا به شهر رفته تا شهربانو را به عقد خود در آورد آهِ چوپان، ده را گرفته است. قهوه ي نگاه تو توي استكان مي ريخت من نگاه مي كردم بخت من جوان مي ريخت خش خش گرامافون باد و جرجر باران يك اتاق سه در چار من، تو، شعر هم مهمان مثنوي مولانا روي ميز مي رقصد پاشو ! شمس تبريز است دور ميز مي چرخد مستي نگاه تو روي صورتم پاشيد بوسه هاي پي در پي دانه هاي مرواريد با تو مي شود خيام مست باده ي انگور بيقرار خواهد شد كوچه هاي نيشابور زلف يار در دستم جام باده در دستت عاشقي مبارك باد دل شده ست سر مستت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/11ساعت 10 بعد از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خدا كه انسان را مي آفريد در آينه نگاه کرد تا ببیند چه اندازه موهایش سفید شده است. |
|
RSS
|