تبليغاتX
نرگس برهمند
شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده
 

سلام به همگی!

 

(۱)

به دنیا که آمد، قابله گفت: دختر است.

پدر به آسمان نگاه کرد و زن، زاج شد

از همان روز

همه چیز در خانه ی مادرم در دل خود می جوشد.

 

(۲)

خنکایی بود در تابستان

روحی که خداوند در من دمید

همه ی بادهای جهان به تماشای من آمده بودند

با شاخه ای از گل های صورتی.

 

خدانگهدار همگی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 1 قبل از ظهر  توسط نرگس برهمند |