![]() |
![]() |
|
| شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده |
|
سلام به همگی!
(۱) به دنیا که آمد، قابله گفت: دختر است. پدر به آسمان نگاه کرد و زن، زاج شد از همان روز همه چیز در خانه ی مادرم در دل خود می جوشد.
(۲) خنکایی بود در تابستان روحی که خداوند در من دمید همه ی بادهای جهان به تماشای من آمده بودند با شاخه ای از گل های صورتی.
خدانگهدار همگی!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/31ساعت 1 قبل از ظهر توسط نرگس برهمند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خدا كه انسان را مي آفريد در آينه نگاه کرد تا ببیند چه اندازه موهایش سفید شده است. |
|
RSS
|