تبليغاتX
نرگس برهمند
شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده
 

سلام

 اولین کتاب من با عنوان « رشــته کــوه عــزیز »  در۵۶ صفحه، قیمت 1۰00 تومان و  تیراژ

100۰ جلد منتشر شده است. این کتاب دربرگیرنده ی ۴۱ غزل می باشد.

علاقمندان می توانند این کتاب را از نشر شاملو واقع در مشهد، خیابان جنت شرقی، بین جنت

 6 و 8، پلاک 164، واحد 1، تلفن: 09151115608  و همچنین انتشارات امام واقع در چهار راه

دکترا تهیه نمایند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 10 قبل از ظهر  توسط نرگس برهمند | 
 

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود شهر قشنگی بود. اسم این شهر، شهر هیچی گم نمیشه بود. همیشه از کوچه های این شهر، صدای بچه های شاد می آمد. بابا نی نواز هم در این شهر زندگی می کرد. خیلی وقت بود که بابا نی نواز، نی می زد و مردم شهر به کار و بارشان می رسیدند. او توی بازار و پارک و خیابان راه می رفت و آهنگ های شاد می نواخت. توی این شهر، هر چیزی که گم می شد، زود پیدا می شد. نی بابا نی نواز، یک نی جادویی بود. چیزهای گمشده را پیدا می کرد. مثلا کلید مغازه ی آقای گلفروش. کتاب آشپزی بهار خانم. کفش های عمو چرخ فلکی. هر چیزی را که روزی گم شده بود، بابا نی نواز با نی جادویی اش پیدا کرده بود.

یک روز بابا نی نواز، دلش برای چیزی که گم شده باشد، خیلی تنگ شد. کنار حوض بزرگ میدان شهر نشست و یک آهنگ غمگین زد. صدای نی بابا نی نواز، همه را غمگین کرد. بابا نی نواز، سرگرم کار خودش بود که ناگهان صدای پای کسی را شنید. یکی از سربازهای پادشاه، با عجله به طرف بابا نی نواز می آمد. سرباز به بابا رسید. چهره اش، خیلی نگران دیده می شد. معلوم بود که اتفاقی افتاده است. سرباز در حالی که نفس نفس می زد گفت: سلام بابا نی نواز! پادشاه سلام رساندند و فرمودند هر چه سریعتر به قصر بیایید. دختر پادشاه گم شده است.

بابا نی نواز، از جایش بلند شد و گفت: برویم.

با هم به طرف قصر راه افتادند. در راه، بابا نی نواز از سرباز پرسید: کی گم شده است؟

سرباز گفت: امروز صبح.

بابا نی نواز هم خوشحال بود و هم ناراحت. به قصر رسیدند. سال ها پیش هم بابا نی نواز به اینجا آمده بود. آن روز انگشتر زن پادشاه گم شده بود و بابا آن را در فنجان چای پیدا کرد.

دو سرباز جلوی در قصر ایستاده بودند. در قصر خیلی زیبا بود. پر از نقش پرنده بود. بابا نی نواز شنیده بود که دختر پادشاه ، پرنده ها را خیلی دوست دارد.

در، با صدای بلندی باز شد. بابا نی نواز وارد حیاط قصر شد. گل ها و درختان زیادی آنجا بود. حیاط قصر، یک حیاط رنگارنگ بود. یک شهر از رنگین کمان.

پادشاه بالای پله های قصر، نگران ایستاده بود. تا بابا را دید به طرفش آمد و گفت: سلام. خوش آمدی! خواهش می کنم  دخترم را پیدا کن. هر چه بخواهی به تو می دهم.

بابا نی نواز سلام کرد و گفت: نگران نباشید. پیدا می شود. حالا برایم ماجرا را تعریف کنید.

پادشاه گفت: دخترم یک بلبل داشت. سربازانم آن را از باغ بیرون شهر برایش آورده بودند.  دخترم بلبل را در اتاق خودش نگه می داشت و او را خیلی دوست داشت. اما امروز صبح که از خواب بیدار می شود، بلبل را در قفس نمی بیند. در قفس باز مانده بود و بلبل رفته بود. چند ساعت بعد از گم شدن بلبل، دخترم هم گم شد. بابا نی نواز نی ات را به صدا در بیاور. زود باش.

بابا نی نواز به اتاق دختر پادشاه رفت. زیر قفس باز بلبل نشست. بعد گفت: به همه ی مردم شهر بگویید درها و پنجره ها ی خانه هایشان را باز بگذارند تا صدای نی من از کوچه ها و خانه ها ی شهر بگذرد.

جارچی ها دستور بابا نی نواز را با شیپورهایشان به گوش مردم شهر رساندند.

بابا نی نواز شروع کرد به نواختن نی. صدای زیبای بلبل از نی بابا نی نواز بیرون می آمد. تا به حال هیچ کس چنین آواز زیبایی از هیچ بلبلی نشنیده بود. آواز نی بابا نی نواز از لابلای پرده های حریر قصر رد شد. بین درختان سبز قصر رقصید و تا خانه ی پیرزن بافنده رفت. از کنار گوش ماهی های سفید ماهی فروش گذشت و به خانه ی آقای آهنگر رسید. از آنجا هم رد شد و به باغ زیبای بیرون شهر رسید. آن باغ پر از درخت بود و روی هر درختی بلبلی آشیانه داشت.

دختر پادشاه، با پیراهنی صورتی توی باغ قدم می زد و بلبلش را صدا می زد.

صدای نی بابا نی نواز همان جا توی  باغ ماند و بلند و بلندتر شد و در گوش دختر پادشاه پیچید. دختر پادشاه به اطرافش نگاه کرد. با خودش گفت: چقدر این صدا شبیه صدای بلبل من است.

صدای نی بابا نی نواز دوباره راه افتاد. دختر پادشاه به دنبال صدا دوید.

آواز نی از باغ خارج شد و به طرف شهر پیچید. دختر زیبا و نگران هم به دنبال صدا رفت تا این که به قصر رسید.

درهای قصر باز بود. دختر وارد حیاط قصر شد و ناگهان صدای بلبل را دیگر نشنید.

پادشاه از روی پله ها به طرف دخترش آمد. او را بغل کرد و بوسید. دختر، گیج گیج بود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. به پدرش گفت: پدر! بلبل من پیدا شده. صدایش تا اینجا مرا کشید.

بابا نی نواز به طرف دختر آمد و گفت: بلبل زیبای تو هنوز هم تو را دوست دارد. او آزاد شده است و این آزادی را از او نگیر. باغ، پر از بلبل است. پرنده ی تو هم بین آن ها ندگی می کند. هر وقت دلت برایش تنگ شد به باغ برو و او را صدا بزن. مطمئن باش که جوابت را می دهد.

از چشم های دختر پادشاه چند قطره اشک به روی گونه هایش ریخت و گفت: بلبل من هنوز هم مرا دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نرگس برهمند |