نرگس برهمند
شعر ، داستان و یادداشت های پراکنده
الهام جان!
رضا جان!
لیلای گلم!
دوستتان دارم
با دنیایی اندوه و اشک.........
همین طور الهام جان دارم برات می نویسم. شنیدم دارند می برندت شمال.
جنگل و دریا چقدر بیقرار تو بودند من با این دل پرآشوب چه کنم؟؟؟؟؟
برای دوستم: الهام اسلامی
یادت هست؟
مرگ نمیتواند حافظه ات را پاک کرده باشد
یادت هست
همیشه دوست داشتیم شعرهای بلند بنوسیم و برای هم بخوانیم؟
یادت هست
از عشق که حرف می زدیم با رضا و جواد شروع می شد و به خودمان می رسیدیم؟
یادت هست کامواهایت را که تند تند می بافتی برای لیلا
لیلا که همیشه از خاله کشک و سیب می خواست
یادت هست خاطره هایمان را الهام جان!
بوسه های بازیگوشی که از هم می دزدیدیم
و حرف های زنانه ای که در گوشی می زدیم
یادت هست؟
نگو که مرگ حافظه ی آدم را پاک می کند
نگو که مرگ سوی چشم های قهوه ای را از نخ های کاموا می دزدد
نگو که مرگ بوی آشپزخانه نمی دهد
و طعم ادویه های خانه ی من را ندارد که رضا دوست داشت
نگو که مرگ آدم را می کشد
نگو که مرگ تو را از پیش من برده است
می دانم
داری هایکوهایت را می خوانی
شعر کوتاه بیشتر می چسبد
در روزهای اول مرگ
شعرهای بلندم را بعدا برایت می خوانم.
| Design By : Night Melody |
